پسرم، تو را که دیدم… خودم را به یاد آوردم
ادوین عزیزم… ای حضوری از جنس نور… آمدنت نه فقط تولد تو بود، که رستاخیز من بود. در دنیایی که سالها خاکستر اندوه روی روحم نشسته بود، تو مثل باران بهاری، بیصدا، بیادعا، آرام… ولی ویرانگرِ غمها آمدی. نمیدانی، نمیتوانی بدانی، که پیش از تو، دلم چه سالهایی را با سکوت سر کرد… چه شبهایی را در تنهایی گریستم، و چه امیدهایی را پشت لبخندهای خسته، دفن کردم. و در میانهی همان شبهای بیفریاد، سحر، آن زنِ نازنین، آمد… با دستانی پر از مهر و دلی لبریز از امید. نه تنها مرا در خود دید، بلکه تکهتکهی شکستهی جانم را جمع کرد، با حوص...


